خرید بک لینک
1395/6/18 یک روز قبل از تولد پدر جون جهانگیر منو بابا تصمیم گرفتیم واسه تولد پدر جون اونو سوپرایز کنیم و براش کیک بگیریم و روز تولدش رو جشن بگیریم.من، تو وبابا واسه سفارش شیرینی به شیرینی فروشی رفتیم.چند دقیقه ای میشد که وارد شیرینی فروشی شدیم و هنوز کیک رو سفارش نداده بودیم که تو بهونه گرفتی و شیر میخواستی و گریه میکردی.من و بابا مونده بودیم که چکار کنیم؟ چطور تورو آروم کنیم؟ میخواستیم کیک رو سفارش نداده برگردیم خونه،تا اینکه یکی از کارکنان شیرینی فروشی گفت اتاق پرو خالیه می تونین ازش استفاده کنین منم به ناچار پیشنهادشو قبول کردم.اونجا بود که فهمیدم منو بابا دیگه نمیتونیم مثل قبل ساعت ها بیرون خونه باشیم و با خیال راحت بگردیم و به کارهامون برسیم.اما همه اینا شیرینی خاصی به زندگی ما می بخشه.با وجود تو روند زندگی ما تغییر می کنه و رنگ و بوی تازه ای بخودش میگیره. وجود تو کنار ما حس خوبی بهمون میده. بهت افتخار میکنیم دختر دوست داشتنی مامان و بابا. آترینا کوچولو در شیرینی فروشی    آترینا در تولد پدر جون جهانگیر        

برچسب: نویسنده: رادین صادقی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:29

صفحه بندی